واژه مقدس

اسمت را تکرار می کنم

نه از آن رو که دوستت دارم

از آن رو که واژگان اسمت

با ترکیب لبانم هم آغوش شوند

تو در میان من جا بگیری

من همیشه با تو باشم

تنهایی مرا تکرار اسم تو پر کند

به سان یک واژه مقدس

لبانم هر روز اسم تو را زمزمه کند

از آن رو که تو تنهاییم باشی

تنهای تنها

خواب زمستانی

هر پاییز تو می آیی

رنگ می شوی

درختان را زیبا می کنی

اما رخ از من بر می گیری

چنان که به شمارش برگهای پاییز

افسرده می شوم

زمستان تو را در خود مدفون می کند

من در خیال که تو غنوده ای

                        سنگین!

چشم می سایم

          تا خوابی راحت

تا زمستان سرد را به خاطره بسپارم

اما تو !

پشت سنگین پلکهایم

بیدار می شوی

گویی که غنوده ای در من

هرچه عمیق تر می شود خوابم

تو بیدارتری

به شمارش خوابهای زمستانی ام