خواب زمستانی
هر پاییز تو می آیی
رنگ می شوی
درختان را زیبا می کنی
اما رخ از من بر می گیری
چنان که به شمارش برگهای پاییز
افسرده می شوم
زمستان تو را در خود مدفون می کند
من در خیال که تو غنوده ای
سنگین!
چشم می سایم
تا خوابی راحت
تا زمستان سرد را به خاطره بسپارم
اما تو !
پشت سنگین پلکهایم
بیدار می شوی
گویی که غنوده ای در من
هرچه عمیق تر می شود خوابم
تو بیدارتری
به شمارش خوابهای زمستانی ام