خواب زمستانی

هر پاییز تو می آیی

رنگ می شوی

درختان را زیبا می کنی

اما رخ از من بر می گیری

چنان که به شمارش برگهای پاییز

افسرده می شوم

زمستان تو را در خود مدفون می کند

من در خیال که تو غنوده ای

                        سنگین!

چشم می سایم

          تا خوابی راحت

تا زمستان سرد را به خاطره بسپارم

اما تو !

پشت سنگین پلکهایم

بیدار می شوی

گویی که غنوده ای در من

هرچه عمیق تر می شود خوابم

تو بیدارتری

به شمارش خوابهای زمستانی ام

تویی که اسمت را نمی دانم

تویی که اسمت را نمی دانم

احساست می کنم از دور

در تمامی نوشته هایم موج می زنی

متولد می شوی

جان تازه می بخشی

صدای رهگذران را می شنوم

با زمزمه باد

اما !

نگاهی را می طلبم

که از درون ویرانم کند

من شیفته شوم

ا و نگاهش را به من هدیه کند

شاید تو باشی

تویی که اسمت را نمی دانم

عشقت را نمی دانم

شاید من باشم

آن جستجوی بی پایانت

آنجا که همه چیز به آخر می رسد

سفر کوتاه من

حستجوی بسیار تو

کشتی سرگشته تو در کنارم لنگر می افکند

تو در پهلویم آرام می گیری

من در نگاه تو

 به آرامش می رسم

تویی که اسمت را نمی دانم

پنجره

پنجره اتاقم

چه غریبانه نگاهم می کند

تمام شب در خوابم بودی

بوی نو پشت پنجره است

برف تمام شهر را پر کرده

می دانم از لبخند توست

این هدیه سفید

برف

کودک

دستهای گرد کوچکش را به شیشه پنجره کشید

با اشتیاق داد زد

مادر مادر!

مادر نگاهش را به پنجره شکسته انداخت

برف می آمد

چراغ نفتی کهنه را رها کرد

تا اندکی در شادی کودک سهیم شود