با دستان تميز آمده ام
ميان پريشاني تمام زمستاني كه گذرانده ام
به سوگند آفتاب
و لبخند صبح
من به زندگي برگشته ام
اي عشق
دستان ناتوانم را بگير
من به بازوان توانايي نياز دارم
اي عشق
لبهاي خشكم را سيراب كن
من به انديشه اي پاك نياز دارم
اي عشق
شكوفه هاي سرزمينم
مرا فرياد مي زنند
من عاشق بوي بنفشه هاي آنم
بازوان ناتوانم را
از چه سو نمي گيري
من درون جاده ام
به گذشته خطايم
نظاره گر ايستاده ام
قدمي مرا به جلو ببر
تنها گامي !
نفس من براي آزادي پر پر مي زند
اكنون درون جاده ام
از تمامي روياهاي دروغين گذشته ام
اندكي مرا به جلو ببر
چشمانم را سبز كن
من از تمام گفته هاي دروغين گذشته ام
خورشيد را به من بتابان
من در جاده تنها مانده ام
اي عشق
اندكي مرا به جلو ببر
تنها يك قدم
تنها گامي