سكوت ساده برگها زيبا

عطش گرماي تب دار تابستان كشنده

در اعماق

چشمان مسافري سرگردان

                          به زيبايي سايه هاي خلوت

چشمان مسافر

با رويايي شيرين در خواب

برگها مي سوزند از عطش

طراوتشان و زيبائيشان

به دست تابستان داغ

در يغما

مسافر در رويايي سبز

در خواب خوش ، غوطه ور

خوابي كه دست بيداد

نه برگي زنده مي گذاشت

و نه طراوتي !