باران
باران
باز باران
غم پنجره ام را مي شويد
دانه هاي نرم و نازك باران
با احساس و گرم
چون دست نوازشگر تو
تق تق
بر پنجره ام مي كوبد
از دور دستها آمده
اشتياق تو در من زنده مي شود
دانه هاي باران را تا آخرين قطره مي شمارم
نمي دانم
در كدامين قطره
تو از دوردستها مي آيي
در كدامين شمارش
در كدامين عدد
باران همچنان بر پنجره مي كوبد
تق تق تق
+ نوشته شده در چهاردهم مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۱۱:۲ ب.ظ توسط سهراب
|