خاطره
خاطرات اتاق را زنده كرد
جير جيركها مي خوانند
تا گرماي روز داغ تابستان
به فراموشي سپرده شود
شب به آرامي در چشمان كوچك تو
جاي گرفته است
تنهايي شب
بزرگ و باشكوه ست
مهتاب
بالاي سر همه ي آبادي ست
و آهسته آهسته
از پنجره به داخل مي آيد
شانه هاي تو را لمس مي كند
چشمان من در چشمان تر تو
مي شكفد
صورت تو زيبا مي شود
شعله هاي چشمانت
برف تنم را ذوب مي كند
شب چه دلنشين شده
بوي خوبي تمام فضايم را پر كرده
من در رويايت گم مي شوم
چشمانت را
وقتي كه باز مي كني
لبانت را
وقتي كه مي خندي
و دستانت را
وقتي به روي لبم مي گيري
و تنت را
وقتي با تن من يكي مي شود
دوست دارم.
تو آرامي
قد تمام ناآرامي هاي من
آرام و پاك
چون آسمان در شبي پر ستاره
و درخشان
پر از احساس
دوستي تو پاك تر از دوستي عيسي به خداست
ماه
ستاره ها
در چشمان تو گم شده اند
حالا چشمان تو همه چيز دارند
آسمان
ستاره
ماه
آرامش
و من
كه در چشمان تو گم شده ام.