تویی که اسمت را نمی دانم

احساست می کنم از دور

در تمامی نوشته هایم موج می زنی

متولد می شوی

جان تازه می بخشی

صدای رهگذران را می شنوم

با زمزمه باد

اما !

نگاهی را می طلبم

که از درون ویرانم کند

من شیفته شوم

ا و نگاهش را به من هدیه کند

شاید تو باشی

تویی که اسمت را نمی دانم

عشقت را نمی دانم

شاید من باشم

آن جستجوی بی پایانت

آنجا که همه چیز به آخر می رسد

سفر کوتاه من

حستجوی بسیار تو

کشتی سرگشته تو در کنارم لنگر می افکند

تو در پهلویم آرام می گیری

من در نگاه تو

 به آرامش می رسم

تویی که اسمت را نمی دانم