دوردست
در دوردستها نگاهم تنها مانده
آدمك برفي ، كلاه به سر
جارو در دست حياط
خيابان خلوت
تيركهاي چوبي
سيم هاي پر شده از برف را مي نگرد
كلاغ ها روي شاخه ها كز كرده اند
گلوله هاي برف در دست بچه ها
شادمانه به هر طرف پرتاب مي شوند
من اما !
نگاهم در دوردستها تنها مانده
در راهي دور در زمان
پيش از آنكه بار سنگين زمانه
شاخه هايش را بشكند
زماني كه روزگارم پر از جواني
و لبخند عشق بر لبانم جاري
زمانم در لحظه هاي شاد زندگي گم
پيش از آن زمان
آن زمان
كه تو احساس لطيف سروده هايم بودي
و من تنها
خواننده شعر هاي تو
و جاري مي شد در هواي من
بوسه هاي تو
و زندگي ، زندگي روياها بود
در خانه ي خلوت دل
لبخند تو
لبخند من
لبخند خدا
زندگي پر از احساس
احساس عشق
پر شدن ، و شوق پرستيدن
شوق پر كشيدن تا اوج
تا مرز گم شدن
گم شدن در تو
و من ؛ در لحظه
لحظه اي كه تو پر كشيدي
و تنها شدم
و نگاهم تنها ماند
و نگاهم در دوردستها تنها ماند
تنهاي تنها
به زمان كه يك لحظه باز نه ايستاد
و همچنان چرخيد
و چرخيد
و تمام زندگي ام را نابود كرد
و تمام زيبايي تو را
تا نگاهم هميشه به دوردستها
تنها بماند
تنهاي تنها