آدمک
بر فراز كوه بلند سرزمين دربند
كه صبح را در خود مي ديد
چشمان پرغرور آدمك نظاره گر بود.
قلبش خاموش و سرد
گويي سالهاست مرده
آفتاب به درون دشت
سبزه و درختان در هجوم .
بر فراز تپه هاي سرسبز
گاوها و سايه ها
علفهاي تازه رسيده و آرامش را درو مي كردند
اما قلب آدمك همچنان خاموش.
سيلاب مقتدر و با غرور
روزگاران سكوت را در راهش ويران مي كرد
قوي و مغرور از فتح بزرگ خود
به پيش مي راند
هيچ سيل بندي ياراي مقاومتش را نداشت
درختان تازه روئيده سست و بي رمق
آخرين عطش شان را براي ماندن
و هواي تازه
به پاي سيلاب مي ريختند.
قبول تباهي فردا در دستان
خمودگي و فرسودگي
اما آدمك
همچنان با چشمان پر غرورش به نظاره ايستاده
مغلوب از گذشت زمان
تازيانه باد
و شلاق پيري
آدمك همچنان نظاره گر
چشمان آدمك به زندگي دوخته شده
وقتي آخرين سايه
در پهلوي آخرين روشني نشست
و آخرين درخت نونهال
مغلوب گشت
و آخرين گل
پژمرده و بي نفس افتاد
زمين بيكس
و تنها
بهارش را بي مصرف ديد
ديدگان شب و روز در تسخير نابودي
غوطه ور گشت
آدمك چشمانش گشوده شد
شايد براي حرفي !
اما !
در آخرين نفسهاي بازمانده
از آخرين قطره هاي چكيده زندگي اش
تنها
يك حرف جاي داشت
و نه بيشتر
آه !
كلمه تنفر فراموش شده
اين
بيشترين سهم او از زنده ماندنش بود